|
از دیار آریایی... پرواز را به خاطر بسپار،پرنده مردنی است..
| ||
|
این پست ثابت است.پست بعدی به روز است.
مرا دریاب موضوعات مرتبط: خدایم بهترین است [ جمعه بیست و نهم بهمن 1389 ] [ 2:26 ] [ ویدا ]
مرگ سهم ماست! ميدانم..... قسمت چشم هاي باراني گريه بي صداست ميدانم ..... لیلا شاید با نگاه خود ميگفت زندگي اشتباست ميدانم ...... يکنفر بهانه ميگيرد که در دلش جاي پاست ميدانم...... يکنفر بيگناه ميميرد آه....! اوآشناست ميدانم......
بالاخره قلب لیلا هم از مبارزه دست کشید....
شما بی نظیر هستید ... همیشه یاور و مهربان در دنیایی مجازی و گاها واقعی در کنارم احساستون میکنم و شنوای حرفای من هستید ...ممنونم ازتون ...ولی این متنو نذاشتم که کسی بهم تسلیت بگه ..... فقط چون دوستان احوال پرسش هستند و ذهن خیلی ها درگیر سرگذشت لیلا بود اشاره کردم .... و چون اینکه روز مادر مرد .... با رفتنش نمیدونم چی رو به مادرش هدیه داد .... یک عمر فراغت از این همه مریض داری جگر گوشه .... یا یک عمر خاطره ی تلخ و تکراری غم فراق فرزند در روز مادر و یا شاید هر دوش .....! نمیدونم ... بگذارید این پست تلنگری باشه به هممون ... دیر یا زود باید بریم .... شاید همین چند لحظه ی دیگر ...! در همین جوانی ..! حتی اگه مثل لیلا چندین سال با چنگ و دندون برای زندگی بجنگیم ..... کاش خوب زندگی کنیم ....کاش قدر همدیگرو بدونیم برای هیچ و پوچ دل همو نشکنیم ..... کاش یادمون بمونه زندگی در گذره ...کاش... دارم مبرم مراسم خاک سپاریش ... چند روزی احتمالا دستم بنده ... ببخشید اگه نتونستم به کامنت ها جواب بدم و یا بهتون سر بزنم ... خداوندا ! در گلويم ابر کوچکي است که خيال بارش ندارد ... ميشود مرا بغل کني؟؟
موضوعات مرتبط: سخن نویسنده با شما [ یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 ] [ 11:23 ] [ ویدا ]
برای مادرت کاری کن نه………….فردا نه! چند ساعت بعد هم نه....چند ثانبه دیگر هم نه… همین الان ...برای مادرت کاری کن اگر زنده است دستش را اگر به آسمان رفته است …قبرش را…. اگر پیشت نیست …یادش را…. اگر قهری…چهره اش را…. اگر آشتی هستی پایش را… ببوس…….
آه از دل مادر ... خدا به فریاد کسی برسه که مادره...!
پینوشت ۱: روز مادر به همه ی مادران بزرگ و ارجمند خجسته باد ... از همین جا دست بوس دستانی هستم که به مهرورزی مشهورند و سلطان قلبهایند و هر جا که باید .... ایثار میکنند پینوشت ۲: نخستين چكه ناودان احساسم را در قالب كلامي از جنس گلهاي ياس ميريزم و آن را به آسمان نيلوفري دل زلالت براي روز ميلادت هديه ميكنم... پینوشت ۳: سومین قهرمانی پیاپی لیگ برترتیم فوتبال سپاهان ایران را به همه ی هواداران و همشهریان خوبم تبریک عرض میکنم. پینوشت ۴:همین جا از همه ی دوستان بزرگوار که این روز رو بهم تبریک گفتند...صمیمانه تشکر میکنم. پینوشت۵: دخترم یگانه هر ساله و به هر مناسبتی دوست داره منو غافلگیر کنه ...یکی از هدایای امسالش برام جالب بود ....یک فایل پاورپوینت که خودش ساخته ... برای یه مامان عاشق کامپیوتر ..هدیه ای رایانه ای پینوشت ۶:خوانده ی محبوب و دوست داشتنی خانم شکیلا ترانه ی بسیار زیبا رو در وصف مادر خوندند که شنیدنش خالی از لطف نیست ...اینجاست و اما حرف آخر ..... ! وقتی می اندیشم که یک مادرم ... پر از غرور میشوم ... ولی گاهی که به زن بودن و آنچه بر منه زن! و زنان دیگر گذشت و شاید خواهد گذشت ...می اندیشم و چیزهایی که در پیرامونم میشنوم و میخوانم و میبینم ...کمی گله مند میشوم .... من اعتقاد دارم... روزم مبارک نیست ....تا وقتی دنیا برای منه زن ! اینگونه است .... موضوعات مرتبط: سخن نویسنده با شما، تبریکات ادامه مطلب [ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 ] [ 1:32 ] [ ویدا ]
درود بر تک تک همراهان رفیق و شفیق از دیار آریایی...
اول نوشت: این روزها یک موضوع زشت ولی آشنا ... برای اکثریت شما ....ذهنم را به سمت و سوی خودش کشانده بود تا در موردش بنویسم ... خیانت .... در طول روزهای گذشته ....عجیب داستانهایی واقعی از این کلمه که موجب بر هم پاشیدگی زندگی ها میشد ...شنیده بودم و سخت متعجب بودم ... وقتی در تب بیماری که این چند روزداشتم، میسوختم در میان هذیان های ذهنم به دوستی گفتم که میخواهم در موردش بنویسم....او گفت : موضوع تکراریه ... خیلی ها نوشتند ... راست میگفت... مخصوصا این روزها ...هر چندبه نتیجه گیری نمیرسید ...... به او گفتم میخواهم بدانم زن و مردی که به هر دلیل موجه و غیر موجهی ...که البته از نظر شخصی من هر دلیلی غیر موجهه...! به هم خیانت میکنند ...آیا به فرزندانشان و دردی که بر دل آن ها میگذارند و زندگی که به تباهی خواهند کشید ... و فرزندانی که درمانده خواهند شد... هم ... می اندیشند؟؟ .... عزیز تر از این بود که حرفش را نشنیده بگیرم ...از خیر نوشتن در موردش گذشتم ....شاید برای وقتی دیگر نوشتم ...و به روز بزرگ زن اندیشیدم .....در حال تهیه ی مطلبی بودم که خبر بد و غمگین درگذشت هنرمند بزرگ ایرانی " مرحوم ایرج قادری " را شنیدم ... مدتی بود که خبر در مورد بیماری ایشان رو پیگیری میکردم ...و شنیدن این خبر منو متعجب نکرد...ولی دلم خیلی گرفت ...مخصوصا وقتی متوجه شدم چقدر مظلومانه و غریبانه به خاک سپرده شده ... و آیا چه بر دل او و خانواده اش گذشته که این خواسته ی انها بوده ...؟به هر حال ... تصمیم داشتم که وقتی پست جدید را گذاشتم در پینوشت تسلیتی هم به خانواده ی محترم و داغدار ایشان و به جامعه ی هنری و هنر دوست و شما دوستان خوبم بنویسم که همین الان در وبلاگ دوست خوبم پروانه ...با مطلبی روبرو شدم تحت عنوان "ستارگان سینما و موسیقی از ایرج قادری میگویند" برایم جالب بود ... خواندم ..... پیام هنرمند خوب کشورم " حامد بهداد" چنان مرا غرق در خود و افکارم و انچه او گفته بود کرد .. که دیگر هر چه کردم چیزی جز کلام او در ذهنم نبود ... حامد بهداد در صفحه شخصی اش نوشت: ایرج قادری عازم سفر است من بسان یک چشم انتظار دلشکسته مانند یک یاس واقعی از همه سفرهای طولانی و بی بازگشت غمگینم من گمان می کنم مدتی است کمتر یکدیگر را دوست می داریم من گمان می کنم شاید چیزهایی باعث شده که مثلا شما از من دلخور باشید یا هرچیز دیگر. خب عذر خواهی می کنم . آیا این باعث نمی شود کمی دلتان به رحم آید؟ یادتان نیست؟ تاراج را دیده بودید؟ دادا را چطور ؟ پشت و خنجر را کجا دیدید در سینما یا در ویدئو یا برادرکشی ، کوسه جنوب ، کوچه مردها را یادتان هست ، ایرج قادری چطور؟ فردین مرد آخر این چه برزخی است می خواهم زنده بمانم. یه کاری کنید خاطره هامان به تاراج رفت عجب حکایتی است.
من همین دیروز بود که در ساحت یک کودک به تماشای اینها می نشستم من همین دیروز... درست یادم نمی آید از خدا چه خواستم حیف. حیف. حیف. حالا در امتداد این واقعیت تلخ چه می توان کرد دو دست ناچیز کشیده به آسمان به امید دعایی نامستجاب. کوششی مذبوحانه در برابر مسافری که قطعا عازم روز واقعه است من می خواهم دلشکستگی خود را صمیمانه و بی ادعا ابراز کنم من می خواهم همه با هم برای هم دعا کنیم حتی اگر یکدیگر را گاهی دوست نداشته ایم . کوچه مردها را دعا کنید شاید دیگر روزی از این کوچه صدایی نیاید اه خدایا... ای کاش هنوز می توانستیم گرمای دستان ایرج قادری را احساس کنیم ...روحش شاد، یادش گرامی. ویدا :
پینوشت۱: برای این که در کنار من و خیلی های دیگه برای لیلا دعا میکنید و نگرانید ...ممنونم ...میدانم که قلب های بزرگی در سینه های دوستانم میتپد...چون مداوم از حال او میپرسید وظیفه دارم بگویم ... که خوب نیست ... در کما به سر میبرد و همه ی اندام او از کار افتاده است و فقط و فقط قلب جوان و آرزومندش عجیب مبارزه میکند...! به راستی چه بر پدر و مادر لیلا و افراداین چنینی دیگر میگذرد لحظاتی که باید تصمیم بگیرند و با دستان خود چنان رضایت نامه ای را امضا کنند؟؟؟خدایا قرار و پناه دل دردمندشان باش..... پینوشت ۲: برای روز مادر مینویسم ....البته اگر روزگار اجازه داد ...! موضوعات مرتبط: سخن نویسنده با شما [ سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 1:59 ] [ ویدا ]
اون در یک خانواده ی کم جمعیت با اوضاع اقتصادی متوسط رو به پایین به دنیا اومد ....۴ سال قبل از لیلا ، خواهرش لاله هم به خانواده اضافه شده بود و جمع ۴ نفرشون تکمیل ....
لاله با پسری از یک خانواده ی مثلا سطح بالاتراز خودشون ازدواج کرد ....یک ازدواج کاملا سنتی ....و دو سال بعد پسرش محمدبه دنیا اومد... ولی لیلا درسشو ادامه داد .....دانشگاه در رشته ی خوب و آینده داری قبول شد و کلاسهای زبان و کامپیوتر رو هم در کنار درسش میگذروند .... حرفی برای زدن داشت .... او خوش اخلاق و زیبا و خوش هیکل و بی آزار بود .....و تنها غمش ..... ازدواج لاله با اعتیاد همسرش به بن بست رسیده بود ....! اون بعد از ماه ها مبارزه و قهر و تهدید و درمان همسرش و هر روش دیگه ای که البته کاملا بی ثمر بود و با وجود داشتن فرزندش بالاخره دوام نیاورد و به خونه ی پدریش برگشته بود .... و این غم بزرگ لیلا بود.... توی همون روزهای اول برگشت لاله و غم بزرگ اون خانواده از اتفاقی که در شرف وقوع بود .....سردرد های بد لیلا شروع شد ....آزمایشات مختلف ....عکسبرداریهای مدرن ... و در کمال ناباوری وجود توموری در مغز ...!
اولین عمل سنگین و پر هزینه روی لیلا انجام شد .... ولی پزشکان موفق به خارج کردن تومور نشده بودند ...! متاسفانه تومور بدخیم بود ....دومین و سومین عمل هم ... و باز هم بی نتیجه .... لیلا ۶ ماه مرخصی تحصیلی گرفت و با امید و لبخند گفت باهاش مبارزه میکنم .... سه ماه شیمی درمانی .....ریختن همه ی موهای سر و صورتش ......وضعیت اسف بار مزاجی و خیلی از سختی های دیگه رو به خوبی تحمل کرد .... آزمایشات تکرار شد ....ظاهرا مشکل فعالیت سلولهای سرطانی برطرف شده بود....سه ماه بعد وقتی لیلا میخاست به دانشگاه برگرده دست و پا درد های عجیبی پیدا کرد ... باز آزمایشات تکرار شد ....سرطان مجددا عود کرده بود و این بار علاوه بر مورد قبلی، مغز استخوان هم درگیر شده بود....!
باز هم لبخند میزد و میگفت که میتونه و تحمل میکنه ... این بار به علاوه ی شیمی درمانی ، پرتو درمانی هم شروع شد ....زمانی دیدن چهره ی لیلا بعد از عذاب پرتو درمانی برایم کابوس بود.... باز هم چند ماه اوضاع بهبود پیدا کرد و این بار خانواده یادشان آمد که لاله در گیر و دار مشکل لیلا فراموش شده ....و لاله هم این مدت فقط اشک و آه بود برای تنها خواهرش ... مرهم زخمهایش .... محرم اسراش .... این مدت به گذران مسائل حقوقی لاله و دادگاه ها پرداختندو این بار لیلا بی تاب مشکل لاله بود و تک فرزند بیگناهش که قربانی طلاق میشد ....کلاه گیسی میگذاشت و ابروهاشو با مداد میکشید ....ولی دل دردهای متناوب نمیگذاشت آرام بگیرد ....روده ی لیلا کاملا درگیر بود ... باز هم عمل و برداشتن کامل روده و مشکلات رفع مزاج...... سه ماه بعد .....وقتی خانواده شب هنگام به خونه برمیگردند خونه رو خالی از وسایل میبینند ....دزدی نا بکار و خدا نشناس .... لیلا تحمل این حادثه رو نداشت ....از هوش رفت ....و وقتی به هوش آمد هرگز نتوانست حرکت کند...!!
هنوز هم وقتی به ملاقاتش میرفتی به رویت لبخند میزد .... ولی درد ... دردی که میکشید وصف کردنی نبود ....دیگر به دانشگاه فکر نمیکرد ...و شاید کمی از اندیشه اش گرفتار مخارج بزرگ و جبران ناپذیری بود که روی دست خانواده اش گذاشته بود !!! امروز سه ماه از اون روز میگذره ... لیلا زخم بستر گرفته ....به یک موجود دوپا که لایه ای از پوست روی اون کشیده باشی تبدیل شده ... قد بلندش خمیده شده و به یک بچه شباهت داره ....تومور مغزش رشد کرده و از روی پوست سرش زده بیرون .....هیچ مویی نداره ....نایی برای حرف زدن نداره و مغز هم دستوری برای بلعیدن غذا یا سخن گفتن یا حرکت اعضای بدنش صادر نمیکنه ....یه تکه پوست و استخوان بی حرکت ......فقط گاهی از فرط درد فراوان جیغی میکشد و ..... و فقط چشمهایش ...پر از التماس ... پر از خواهش ... پر از درد .... پر از اشک....و گویی پر از امید .... هرگز نمیشود که قطره ی اشکی در کنار صورتش نبینی ....میدانم که خوب میداند ناکام میماند و در حسرت آرزوهایش و از طرفی نگران لاله و پسرش..... مادر و پدرش ......
او دیروز دستان مرا چنان میفشرد که متعجبم کرده بود .... گویی تمام قدرتش را جمع کرده بود که به من چیزی بفهماند ....و من نفهمیدم و برای لیلا ... دختر ۲۲ ساله که این روزها در بیمارستان با مرگ مبارزه میکند .... دعا کنید .
برای مادر خانومی دوست شکیبایی که این روزها احساس میکند شکیبا نیست ...هم دعا کنید . برای پدرم....تکیه گاهم ... امیدم .... که سالها با سرطان جنگید و این روزها نشانی از برگشت این بیماری مخوف در او دیده شده ولی هنوز مطمئن نیستیم و در اوج اضطراب و نگرانی آماده شدن نتیجه ی آزمایشاتشان مانده ایم هم دعا کنید. ببخشید اگر این روزها نوشته هایم فقط درد است و اندوه ....پر از غم و اشکم .... میخواهم شاد بنویسم ...ولی میدانم که میدانیداین حال من نیست.....روزهای زندگی ماست و من از حقیقت ها نوشتم ..... ولی بد نیست بیاموزیم و باور کنیم که درد اون چیزهایی نیست که ما برای خودمان بزرگش میکنیم و همه ی زندگیمان را حسرت میخوریم ....درد این است که به جای مادر لیلا و لاله باشیم ....روبروی چشمان خود پرپر زدن جوانمان را ببینیم و هرچه میکنیم نمیتوانیم از دردش ذره ای بکاهیم ... مادری که حتی مقابل دیدگان لیلا اشک نمیریزد و دیده ام که در آشپز خانه دست خود را گاز میگیرد و گریه میکند که مبادا صدای ضجه اش لیلا را متوجه ی اوضاع نابسامانش کند ...مادری که لاله را درآغوش میکشد و میگوید مرا ببخش ...از تو شرمندم ...مادری که با هر نگاه به چشمان لیلا با لبخند میگوید ... الهی مامان فدای چشمات بشه که قشنگترین چشمای دنیاست! بوسه بر دستان تو مادر فداکار و ایستاده
راستی ؟؟؟؟ بت میتواند برادرت باشد ... پدرت یا مادرت ...و یا خواهرت .... برایم جالب بود که اکثر دوستان به این اندیشیدند که بت من مردی است که روزی عاشقم بوده و امروز ترکم کرده !!!! به هر حال ضمن تشکر از همراهی و همدلیتون که مهربانی و امید به بودنش را در من زنده کرد.... موضوعات مرتبط: سخن نویسنده با شما [ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 18:42 ] [ ویدا ]
بعدا نوشت داره !!!
دیگر توان عذرخواهی و شرمندگی هم ندارم .... از اینکه حضورم اینقدر کمرنگ است و به قول خیلی از دوستان سایه سنگین شده ام و بی معرفت ! چند روز پیش از دوستی پیامکی دریافت کردم که خیلی به دلم نشست .... برایم نوشته بود : از دردهای کوچک است که ناله میکنی....وقتی ضربه سهمگین باشد...لال میشوی ! و اینروزها ضربه ای که خوردم سهمگین تر از سهمگین بود .....! شاید اگر بخوانیدم ...و متوجه ی منظورم بشوید و درکم کنید، به من حق بدهید ... که چگونه بنویسم ؟ چگونه بخوانم ؟ و چگونه نظری بدهم ؟ و اگر نه ......مختار هستید فراموشم کنید و همراهم نمانید ...! هرکس در زندگی اش " بت" دارد ...! چیزی یا کسی که برایش خیلی بزرگ است ..... کسی که خیلی خوب است..... کسی که بهترین است ..... کسی که برترین است .... میشود پرستشش کرد .... کسی بعد از خدا .... کسی شاید به اندازه ی خدا ... و شایدحتی خود خدا ...! زندگی اش را با حضور او آغاز میکند و میسازد .... با نامش ....با یادش .... با افکارش ... با گفتارش ...باکردارش ... سالها با این یادگارها زندگی میکند .... شکل میگیرد ..... و به داشته هایش افتخار میکند ..... ولی ناگهان روزی از جایی .... به وسیله ی کسی که فکرش را نمیکرد ..... کسی که برایش خیلی کوچک و حقیر بود .... و یا شایدم از بی خردی آن بت ! ..... " بت " میشکند...... با صدایی بلند .... به اندازه یی بلند که همه ی وجودش با محیط میلرزد ..... و همه میفهمند که بت شکسته .... و تازه میفهمی که خیلی ها .... به اندازه ی همه ! و مخصوصا آنهایی که دوستت ندارند و دشمنت هستند و حتی آنهاییکه تظاهر به دوست داشتنت میکنند ....صدای شکستن بتت رو شنیدند .... چقدر میشکنی ....؟ چقدر حقیر میشوی ...؟ چقدر تنها میشوی ....؟ چقدر مغموم و سردرگم میشوی......؟ چقدر نگران برخورد و برداشت مردمانی ؟ و چقدر خجالت زده ی بهترینهایی که میدانی روزی به روی تو خواهند آورد و زجرت خواهند داد .....!؟ و اگر در این هیاهوی شکستن بت زندگی ات ....که با آن حرمت ها و حریم ها و خیلی چیزهای دیگر میشکند ..... عزیزی داشته باشی که نبودش مرگ توست ...ولی میخواهد که نباشد چه میکنی ؟ که آزرده است و مجنون وار اشک میریزد و ناله میکند ....و تو قدرت و توان آرام کردنش را نداری ...چه میکنی ؟ که آرزو داری باشد و آغوشش و نوازشهایش مرهم قلبت باشد.... ولی او هم به تو توجهی ندارد و با لجاجتی برخاسته از قلب هزار تکه اش نمک بر زخم دلت میریزد ....چه میکنی ؟ میدانی رفیق ؟؟؟؟؟؟؟ بت من شکسته است ! عزیز من آشفته است ! و من ناتوانم !
بعدا نوشت ! ظاهرا این روزها بت شکنی به سرای دل من قدم گذاشته ..... عزیزی که ازش حرف زدم رو که یادتون هست ....؟ اون برام مظهر ایثار و فداکاری بود .... نماد مهربانی و گذشت ..... و شاید او به من آموخت محکم و قوی باشم .... که امروز با وجود این همه مشکل های گوناگون در پیرامونم ،سر پا هستم و ایستاده ام .... اون بت هم شکست .....! نماد ایثار و از خودگذشتگی هم تنهام گذاشت و به التماسهای من توجهی نکرد ..... این روزها من موندم یک دنیا سوال ....... ممنونم که شما رو کنارم دارم .... ممنونم ! موضوعات مرتبط: سخن نویسنده با شما [ چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391 ] [ 2:39 ] [ ویدا ]
فرا رسیدن نوروز باستانی، یادآور شکوه ایــــــــــــــران و یگانه یادگار جمشیدجم بر همه ایرانیان پاک پندار، راست گفتار و نیک کردار خجسته باد.
پینوشت طولانی ! : سال نود با همه ی خاطرات تلخش به پایان رسید .... سال نود و یک هم شروع خوبی نداشت ... نه که مشکلی پیش اومده باشه ...ولی سال با هیاهویی نیست .... بوی عید نمیاد ... ذوق بهار نیست .... شوق پوشیدن لباس نو نیست .... حس دید و بازدید نیست.... ولی خدا رو شکر میکنم که عید وجود داره .... چون بهمون یادآوری میکنه واسه خیلی ها عزیز هستیم ... خیلی ها به یادمون هستند .... خدا رو شکر که میفهمیم چه کسانی یادمون نمیکنند .... خدا رو شکر میکنم که در سال جدید دوستانی هستند که نقاب از چهره شون برمیدارند .... خدا رو شکر که عشاق پر مدعا و تهی آشکار میشن ...... خدا رو شکر که مدل دوست داشتنای جدید هم یاد میگیریم .... خدا رو شکر که دوستانی که با هم مشکل دارند ... و اختلافی یا سوء تفاهمی بینشون هست به بهانه ی عید کینه ها رو دور خدا رو شکر میکنم که اجازه نمیده این بغض سنگین و لعنتی بترکه و زار بزنم ... خدا رو شکر میکنم که این همه تنهام ... این همه غمگینم ...این همه دلـــم گریه میخاد ... این همه دلم عید نمیخاد !!!! خدا رو شکر میکنم جایی هست که این همه چرت و درهم بنویسم ... خدا رو شکر میکنم که دوستان بزرگواری چون شما هستند که مزخرفات ذهن منو میخونند و سعی میکنند هضمش کنند ...! کلا خدا رو شکر میکنم ...!!! شما چی ؟ دوست دارید برای چه چیزای خدا رو شکر کنید ...؟!! پینوشت خاص !: تلخ است باور نبودن آن هایی که میتوانستند باشند.... و تلختر است امروز باور آنهاییکه ادعای ماندن میکنند..... ولی ماندنی نیستند و فکر میکنند حضورشان پر رنگ است .... پینوشت۱: مامان جمعه شب میره سفر زیارتی مکه ....توی این روزهای تنهایی چقدر تنها تر میشم وقتی اونم کنارم نیست ... همون یار همیشگی و رفیق بی کلک و دوست داشتنیم .... که مهربونیش خاصه ... که عشقش بی انتهاست ... که بی توقع همینی رو که هستم دوست داره ... که براش هیچ کاری نمیکنم و اون برای من هر کاری از دستش بیاد بدون منت انجام میده .... دلم براش تنگ شده ...!! بعدا ! ادامه نوشتش : الان ساعت ۳:۳۰ دقیقه نیمه شب جمعه است ... از فرودگاه برگشتم .. حالم بده .... چقدر این لحظه برام سنگینه ....ترسیدم... زیاد .. از روزهایی که مامانو بابامو نداشته باشم ... پینوشت۲ : فریبای عزیزم درگذشت پدرچنان سنگین و جانسوز است که به دشواری به باور مینشیند، ولی در برابر تقدیر حضرت پروردگار چارهای جز تسلیم و رضا نیست.این ماتم جانگداز را به تو خوب من و خانواده محترم تان صمیمانه تسلیت عرض نموده و برای آنان صبر و اجر و برای آن عزیز سفرکرده بالاترین مرتبه را طلب میکنم. ته نوشت : گاهی دلم برای خودم تنگ می شود ... ! دوست بسیار خوبم حسین مدیریت وبلاگ فریاد در رابطه با این پست و مخصوصا این جمله شعری سروده اند که ضمن تشکر ویژه و فراوون از ایشون براتون میزارمش : آری دلم برای خودم تنگ می شود موضوعات مرتبط: سخن نویسنده با شما، تبریکات [ پنجشنبه سوم فروردین 1391 ] [ 15:56 ] [ ویدا ]
|
||